. . . . . . آنکه می گفت
منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد
چه دل آزارترین. . . . .
روزی دل من که تهی بود و غریب
از شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
خورشید منی ، منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
کنون تو مرا همه نوری و امید
در باغ دلم بنشین بار دگر
ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید
----------------------------------------------------------
پرنده گفت : این که امکان ندارد ، همه قلب دارند
.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری
.به جای اینکه لگدش کنی ، به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری ، داری با او حرف می زنی
.یعنی اینکه می تواند عاشق بشود
.کرگدن چیزی نگفت . یعنی داشت دنبال یک جمله مناسب می گشت
.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید
.اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود . احساس خوبی داری
.یعنی احساس رضایت می کنی ، اما دوست داشتن از این مهمتر است
.هر روز پشتش را می خاراند و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت
.به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که پرنده ای پشتش را می خاراند ،
احساس خوبی دارد ، برای یک کرگدن کافی است ؟
راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم
.با خودش گفت : این صحنه قشنگترین صحنه دنیاست و
این پرنده قشنگ ترین پرنده دنیا و من خوشبخت ترین کرگدن روی زمین
.وقتی کرگدن به اینجا رسید ، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد
.همان قلب نازکم را که می گفتی ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالاچکار کنم؟
آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز ، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری
.قلبش از چشمش می افتد ، یعنی چی؟
اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند ، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمش بیفتد
.
یاور همیشه عاشق تو برو سفر سلامت
غم من مخور که دوری برای من شده عادت
در همين هنگام صداي صوت قطار شنيده مي شود و بعد قطار ترمز مي كند و مسافران قطار براي فهميدن آنچه اتفاق افتاده بود از قطار خارج مي شوند و در همين هنگام چشم دخترك به پيكر بي جان پسرك مي افتد كه خونين روي ريل قطار افتاده است ....

امشب آنقدر تو نيستی
كه به ديوار روبرو می گويم تو
امروز روز طلوع خورشيد است
پس چرا خورشيد از هميشه سردتراست
سردتر ...
خسته تر ...
تنهاتر...
نشسته ام با جامه سپيد عريانی
نقش اميدهای كاغذی برخاك مي كشم
به آسمان نمی رسد دستم
تا واژه های تاريك نيستی بر خاك بنشانم
و از فضای مبهم ديروز خاطرات ماسيده در گيج گاهم را آرام كنم
سلام..
پروردگارا!
به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توان تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن
مطابق میل من رفتار کنند.
چه صدائیست که پیچیده در این جنگل مرگ ؟ چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد؟ این تبر مال تو نیست؟ دستهااز آن تو نیست ؟ تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه! به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی! آی آرام بزن می شکند عمق سکوت وای آرام بزن تا نکنم آه تو را! جمع کن هر چه شکستی دل من هیزم خوبی شد!
آتشی بردل من زن که ببینی : عشق هم می سوزد ! خوب هم می سوزد!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ای مرگ زیبا زیرا روح من مشتاق توست
نزدیکتر بیا و زنجیرها را بگشا زیرا دیگر تاب و تحملشان را ندارم
بیا ای مرگ شیرین
بیا و مرا از آدمهایی بگیر که در میانشان بودم و بیگانه ام پنداشتند
شتاب کن زیرا آدم ها مرا رانده اند و در پستوهای تاریک فراموشی نموده اند
شتاب کنمرا در بر بگیر
ای مرگ
محبوبم
-----------------------------
کفشهایم فرسوده شدند توان خرید کفش را ندارم
بنابراین ادامه راه زندگی ممکن نیست خدا حافظ
چند روزی می خوام بیام اما مگه میزارن؟!
هان...![]()
سرم شلوغ شده ...یعنی خودم سر خودمو شلوغ کردم![]()
بعدشم امتحانای ترمم شروع شده....
اگه برف بزاره![]()
می خوام یه سری جملات کوتا بزارم بدک نیست![]()
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
زندگی مثل بازی حکمه!!
مهم نیست که دست خوبی نداری مهم اینه که یار خوبی داشته باشی؛ اینطوری شاید حتی بتونی بازی باخته رو ببری!
من آهنگ غریب روزگارم غمی در انتهای سینه دارم تمام هستیم یک قلب پاک است که آن را زیر پایت می گذارم...
تو که در باور مهتابی عشق رنگ دریا داری فکر امروزت باش به کجا می نگری زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه را می فهمی می شود مثل نسیم بال در بال پرستو بوسه بر قلب شقایق بزنیم بدونت تنها نیست تو خدا را داری و من آرامش چشمان تو را
همش ماله تو بود عزیزم
![]()
![]()
Id:dreamland_4love

سلام....
سلامی چون اشک
اشکی چون شمع
شمعی چون ماه و ماهی چون تو
نمی دانم امشب بر من چه شده كه اينگونه بی قرارم چيزی گمگشته حسی غريب
همانند درختی كه برگهايش دانه دانه رخت ميبندند و جدا ميشوند ....مثل روحی سرگردان..
شب پاييزی اما گرم...هوای گريه با من....
چه بي تابانه می خواهمت ای دوريت آزمون تلخ زنده به گوری
چه بی تابانه تو را طلب می كنم!

اين بار کوچ کردم به ولايتم تو دل کوير، تا شايد تو آسمون صاف اونجا پيدات کنم. اما باز هم ابرها اجازه ندادن... گاهی از خودم ميپرسم؛ چرا هر جايی كه من پا ميزارم آسمونش ابری ميشه؟ ديگه دلم واسه آفتاب و ماه و ستاره ها تنگ شده... اما هنوز ابرهارو دوست دارم، چون ايمان دارم روزی هست كه فقط برای يک لحظه هم شده از پشت اين ابرها ميای بيرون...
اگه اومدی، بدون كه من هنوز سر قرارمون منتظرتم...
ای دستهای تو سرشار از خدا
ای چشمهای تو لبریز رنجها
برخیز و بال خویش
بگشای سوی عشق
که در آن دیار یک
یک خسته دگر در انتظار توست

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
حالا كه به گذشته برگشتم
دارم فکر می کنم
عشقم از کجا شروع شد
از همون روزهای اول
یا از همون نگاه اول
راستش رو بخوای هر چقدر فکر کردم
هیچی دستگیرم نشد
فقط از یک چیز مطمئنم
که تا آخرین نفس دوست داشتم و دارم
سلام دوستان ....
بعد از یک وقفه طولانی دوباره برگشتم![]()
از آف هاتونم ممنونم![]()
راستی طاعات قبول باشه![]()
سعی کنیم در این ماه این کلمات را بیشتر تمرین کنیم..........
قربون همه شما..![]()
![]()
..........................................................................................................................................
خواستم در مورد عشق بگویم دیدم گفتنی ها رو هم من گفتم هم دوستان پس ناگفتنی ها قشنگ تر است اگر زبان قادر به گفتنش باشد.... اما افسوس که بسیاری از گوش ها هم کر شده است..
پس کلامی نمیگویم . چرا که کلمات نمی توانند همه احساسم را آنگونه که هستند بیان کند .
از تو نمیگویم . چرا که هیچ توصیفی سزاوار توصیف تو نیست .
تو که هستی که من اینگونه از تو بی تابم
تو از تبار کدامین ستاره ای که اینگونه بر آفتاب طعنه میزنی ؟
با من بمان و بگذار از عطر نفسهایت معطر شوم .
با من بمان و بگذار از نجابت نگاهت نجیب شوم .
با من بمان و بگذار از مهربانی نگاهت مهربانی را لمس کنم .
با من بمان و بگذار از صداقت کلامت صادق شوم .
با من بمان و بگذار از گرمی دستانت گرم شوم .
با من بمان و بگذار از شانه هایت تکیه گاهی ابدی برای خود داشته باشم .
با من بمان و بگذار از با تو بودن زنده بمانم و زندگی کنم .
با من بمان . با من بمان ای پناه خستگی ها یم . تو که باشی از هیچ چیز نمی هراسم . با من بمان .
تو که باشی از سختی ها نمی هراسم
تو که باشی از مشکلات زندگی نمی هراسم
تو که باشی از فصل خزان باکی ندارم
تو که باشی از هیچ چیز نمی هراسم .
بمان و نگذار هراس بی تو بودن نهراسیدنم را از زندگی هراسی بزرگ باشد .
بمان و نگذار که بی تو پوچ شوم .
با من بمان .
Id: Dreamland_4love
امشب هم برای تو خواهم نوشت
شبی در سکوت تنهایی خودم
شبی پر از ستاره های عاشق
شبی با نور قرص ماه
می نویسم از تو برای تو
چون دل بهانه را در خود می بیند
چون دستانم گرمی دستانت را می خواهد
چون چشمانم دیدن نوری را می خواهد که فقط در چشمان تو آن را پیدا خواهد کرد
امشب باز خواهم رفت به جایی
به دنیایی که در تنهایی خودم آن را ساختم
و من تو را در این دنیای خودم آورده ام و جای دادم
این دنیايه کوچک من شاید عجیب باشد
چيز های را در آن قرار داده ام
چيز هايی را کنار گذاشتم که در اين دنيای بزرگ اين طور نيست
در دنیای کوچک خود هوس را کنار گذاشتم
نفرت و نا امیدی را راه نداده ام
در آنجا همه چیز شکل انتظار دارد
عشق را سر دروازه آن نوشتم.
پایه های دوست داشتن را آنفدر محکم زدم که به هیچ عنوان از بین نخواهد رفت
و من تو را در آغاز این دنیا قرار داده ام
در وجودم چيزی هست که تو را نجوا می کند ...
و تنها عشق مرا رها می کند
و نور آن نگاهی ست که تو به من روا می کنی ...
پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب
که بی عشق تو ؛ بی نگاه تو ؛ بی تو رو به غروب رهسپارم ....

بگذار اعتراف کنم که تنها در پناه چشمان توست که هر لحظه به زندگی امیدوار می شوم.
در زیر نگاههای مهربان توست که به اوج می رسم و آرامش می گیرم.
چشمان توست که مرا به سوی آینده ای روشن می خواند.
نگاه توست که به من جان می دهد و شوری تازه در من شکوفا می کند.
پس تو را به لطافت یاس و زیبایی مریم و غربت شقایق ها قسم می دهم که مرهم نگاهت را از دل
تنها و نیازمند به مهربانیت دریغ مدار.
دلم می خواست اشک بودم و از گوشه چشمانت پایین می آمدم و به مژگانت می نشستم سپس روی
گونه هایت جاری می شدم بعد می مردم.
بی تو گلی هستم بی برگ، شمعی بی شعله، کویری سوزناک، خنده ای بی صدا، زنده ای بی روح،
روحی بی احساس
و سرانجام نقطه ای هستم بی نشان در دریای پرتلاطم زندگی...
با این همه مهربانی تو و وجود نازنین تو
برای همیشه میگویم دوستت میدارم و تا همیشه با تو می مانم.