تبليغاتX
رویای عشق

. . . . . . آنکه می گفت

 منم بهر تو غمخوارترین

چه دل آزارترین شد

چه دل آزارترین. . . . . 

 

روزی دل من که تهی بود و غریب
از شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت

من زنده ام از نور تو ای چشمه
ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد

با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
کنون تو مرا همه نوری و امید
در باغ دلم بنشین بار دگر
ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید

 ----------------------------------------------------------

پرنده گفت : این که امکان ندارد ، همه قلب دارند .
کرگدن گفت: کو کجاست ؟من که قلب خود را نمی بینم .
پرنده گفت :خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی ، قلبت را نمی بینی .

ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری .
کرگدن گفت: نه ، من قلب نازک ندارم ، من حتما یک قلب کلفت دارم.
پرنده گفت : نه ، تو حتما یک قلب نازک داری ؛ چون به جای این که پرنده را بترسانی ،

به جای اینکه لگدش کنی ، به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری ، داری با او حرف می زنی.
کرگدن گفت: خوب این یعنی چی ؟
پرنده گفت : وقتی یک کرگدن پوست کلفت ، یک قلب نازک دارد، یعنی چی ؟

یعنی اینکه می تواند عاشق بشود .
کرگدن گفت: اینها که می گویی ، یعنی چی؟
پرنده گفت :یعنی .... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم ...

کرگدن چیزی نگفت . یعنی داشت دنبال یک جمله مناسب می گشت .

فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید .
اما پرنده پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند .
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید . اما نمی دانست از چی خوشش می آید !
کرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است ؟

اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
پرنده گفت : نه ، اسم این نیاز است ،

من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود . احساس خوبی داری .

یعنی احساس رضایت می کنی ، اما دوست داشتن از این مهمتر است .
کرگدن نفهمید که پرنده چه می گوید .
روزها گذشت ، روزها و ماهها پرنده هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست و

هر روز پشتش را می خاراند و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت .
یک روز کرگدن به پرنده گفت :

به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که پرنده ای پشتش را می خاراند ،

احساس خوبی دارد ، برای یک کرگدن کافی است ؟
پرنده گفت : نه کافی نیست .
کرگدن گفت :درست است کافی نیست . چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم دوست دارم .

راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم .
پرنده چرخی زد و پرواز کرد و چرخی زد و آواز خواند ، جلوی چشم های کرگدن .
کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد . اما سیر نشد . کرگدن می خواست همین طور تماشا کند .

با خودش گفت : این صحنه قشنگترین صحنه دنیاست و

این پرنده قشنگ ترین پرنده دنیا و من خوشبخت ترین کرگدن روی زمین .

وقتی کرگدن به اینجا رسید ، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت : پرنده ، پرنده عزیزم من قلبم را دیدم .

همان قلب نازکم را که می گفتی ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالاچکار کنم؟
پرنده برگشت و اشکهای کرگدن را دید .

آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز ، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری .
کرگدن گفت: راستی اینکه کرگدنی دوست دارد ، پرنده ای را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند ،

قلبش از چشمش می افتد ، یعنی چی؟
پرنده گفت : یعنی اینکه کرگدن ها هم عاشق می شوند.
کرگدن گفت : عاشق یعنی چه؟
پرنده گفت :یعنی کسی که قلبش از چشمش می چکد.
کرگدن باز هم منظور پرنده را نفهمید .

اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند ، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمش بیفتد.
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمش بریزد ، یک روز حتما قلبش تمام می شود .
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:
من که اصلا قلب نداشتم ، حالا که پرنده به من قلب داد، چه عیبی دارد ، بگذار تمام قلبم را برای او بریزم .

يك روز توي همين دنيا پسري بود كه عاشق دختري شده بود.يك روز پسرك مريض ميشه و براي معالجه به خارج مي ره،قبل ازسفرش به دختر  مي گه من ميرم  و وقتي كه سلامتيم  رو به دست آوردم بر  مي گردم تابا هم ازدواج كنيم و دخترك هم قبول مي كند و به او قول مي دهدكه منتظرش بماند.پسرك درطول مدتي كه سفربودبراي دختر نامه مي نوشت و  آن را  به  نشاني دوستش مي فرستاد تا او نامه هايش را به دختر برساند؛درهمين پيغام رساني ها پسر قاصد عاشق دخترمي شودوازآن پس نامه هاي پسرك رابه دخترك ميرساند.دخترك كه مدتي بود از پسرك خبري نداشت فكر كرد كه پسرك او را فراموش كرده و كم كم به نداي عشق پسر قاصد پاسخ مثبت مي دهد وآن دو تصميم به ازدواج مي گيرند ،در همين وقت بود كه پسرك سلامتي اش را به دست مي آورد و به وطنش باز مي گردد و به محض برگشتن از ماجرا با خبر مي شودوهمچنين مي فهمد كه آن دو پس از ازدواج قرار است كه به شهرديگري مهاجرت كنندروزعروسي دخترك باپسرخيانتكار فرا رسيد،پسرك نامه اي به دخترك مي نويسدو آن رابه دست اومي رساندوازاوميخواهد پيش از سوار شدن به قطار آن را بازنكندو دختر هم  چنين مي كندوزماني كه دركوپه قطارمي نشيندنامه پسرك رابازمي كند.نامه بدون سلام ونشاني خاصي بودوفقط درآن نوشته  بود: 

یاور همیشه عاشق تو برو سفر سلامت 

غم من مخور که دوری برای من شده عادت 

در همين هنگام صداي صوت قطار شنيده مي شود و بعد قطار ترمز   مي كند و مسافران قطار براي فهميدن آنچه اتفاق افتاده بود از قطار خارج  مي شوند و در همين هنگام چشم دخترك به پيكر بي جان پسرك مي افتد كه خونين روي ريل قطار افتاده است ....

 

                                امشب آنقدر تو نيستی

                          كه به ديوار روبرو می گويم تو

                         امروز روز طلوع خورشيد است


پس چرا خورشيد از هميشه سردتراست
سردتر ...
خسته تر ...


تنهاتر...
نشسته ام با جامه سپيد عريانی
نقش اميدهای كاغذی برخاك مي كشم


به آسمان نمی رسد دستم
تا واژه های تاريك نيستی بر خاك بنشانم
و از فضای مبهم ديروز خاطرات ماسيده در گيج گاهم را آرام كنم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 21:52 توسط رامین |

Image and video hosting by TinyPic 

 

سلام..

پروردگارا!
به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توان تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن
مطابق میل من رفتار کنند.

Image and video hosting by TinyPic

چه صدائیست که پیچیده در این جنگل مرگ ؟ چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد؟ این تبر مال تو نیست؟ دستهااز آن تو نیست ؟ تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه! به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی! آی آرام بزن می شکند عمق سکوت وای آرام بزن تا نکنم آه تو را! جمع کن هر چه شکستی دل من هیزم خوبی شد!

آتشی بردل من زن که ببینی : عشق هم می سوزد ! خوب هم می سوزد!

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ای مرگ زیبا زیرا روح من مشتاق توست

نزدیکتر بیا و زنجیرها را بگشا زیرا دیگر تاب و تحملشان را ندارم

بیا ای مرگ شیرین

بیا و مرا از آدمهایی بگیر که در میانشان بودم و بیگانه ام پنداشتند

شتاب کن زیرا آدم ها مرا رانده اند و در پستوهای تاریک فراموشی نموده اند

شتاب کنمرا در بر بگیر

ای مرگ

 محبوبم

-----------------------------

کفشهایم فرسوده شدند توان خرید کفش را ندارم

بنابراین ادامه راه زندگی ممکن نیست

خدا حافظ

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 13:14 توسط سهیل |

سلام....

چند روزی می خوام بیام اما مگه میزارن؟!

هان...

سرم شلوغ شده ...یعنی خودم سر خودمو شلوغ کردم

بعدشم امتحانای ترمم شروع شده....

اگه برف بزاره

می خوام یه سری جملات کوتا بزارم بدک نیستImage and video hosting by TinyPic

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

زندگی مثل بازی حکمه!!

 مهم نیست که دست خوبی نداری مهم اینه که یار خوبی داشته باشی؛ اینطوری شاید حتی بتونی بازی باخته رو ببری!

                        


من آهنگ غریب روزگارم  غمی در انتهای سینه دارم  تمام هستیم یک قلب پاک است که آن را زیر پایت می گذارم...

 


Image and video hosting by TinyPic

تو که در باور مهتابی عشق رنگ دریا داری فکر امروزت باش به کجا می نگری زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه را می فهمی می شود مثل نسیم بال در بال پرستو بوسه بر  قلب شقایق بزنیم بدونت تنها نیست تو خدا را داری و من آرامش چشمان تو را


همش ماله تو بود عزیزم

 

Image and video hosting by TinyPic

Id:dreamland_4love

+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت 0:7 توسط سهیل |

سلام....

سلامی چون اشک

اشکی چون شمع

شمعی چون ماه و ماهی چون تو

نمی دانم امشب بر من چه شده كه اينگونه بی قرارم چيزی گمگشته حسی غريب

همانند درختی كه برگهايش دانه دانه رخت ميبندند و جدا ميشوند ....مثل روحی سرگردان..

شب پاييزی اما گرم...هوای گريه با من....

چه بي تابانه می خواهمت ای دوريت آزمون تلخ زنده به گوری

چه بی تابانه تو را طلب می كنم! 

اين بار کوچ کردم به ولايتم تو دل کوير، تا شايد تو آسمون صاف اونجا پيدات کنم. اما باز هم ابرها اجازه ندادن... گاهی از خودم ميپرسم؛ چرا هر جايی كه من پا ميزارم آسمونش ابری ميشه؟ ديگه دلم واسه آفتاب و ماه و ستاره ها تنگ شده... اما هنوز ابرهارو دوست دارم، چون ايمان دارم روزی هست كه فقط برای يک لحظه هم شده از پشت اين ابرها ميای بيرون...

اگه اومدی، بدون كه من هنوز سر قرارمون منتظرتم...

ای دستهای تو سرشار از خدا

ای چشمهای تو لبریز رنجها

برخیز و بال خویش

بگشای سوی عشق

که در آن دیار یک

یک خسته دگر در انتظار توست

 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

حالا كه به گذشته برگشتم

 

دارم فکر می کنم

 

عشقم از کجا شروع شد

 

از همون  روزهای اول

 

یا از همون نگاه اول

 

راستش رو بخوای هر چقدر فکر کردم

 

هیچی دستگیرم نشد

 

فقط از یک چیز مطمئنم

 

که تا آخرین نفس دوست داشتم و دارم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 22:45 توسط رامین |

Image and video hosting by TinyPic 

سلام دوستان ....

بعد از یک وقفه طولانی دوباره برگشتم

از آف هاتونم ممنونم

راستی طاعات قبول باشه

سعی کنیم در این ماه این کلمات را بیشتر تمرین کنیم..........

قربون همه شما..

سازنده ترین کلمه((گذشت)) است...آن را تمرین کن.
پرمعنی ترین کلمه((ما)) است...آن را به کار بر.
عمیق ترین کلمه((عشق)) است.آن ارج بده.
بی رحم ترین کلمه(( تنفر)) است...با آن بازی نکن.
 خودخواهانه ترین کلمه((من)) است...از آن حذر کن.
نا پایدارترین کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر.
بازدارنده ترین کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن.
 با نشاط ترین کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه((طمع)) است...آن را بکش.
 سازنده ترین کلمه((صبر)) است...برای داشتنش دعا كن ....

..........................................................................................................................................

Image and video hosting by TinyPic

خواستم در مورد عشق بگویم دیدم گفتنی ها رو هم من گفتم هم دوستان پس ناگفتنی ها قشنگ تر است اگر زبان قادر به گفتنش باشد.... اما افسوس که بسیاری از گوش ها هم کر شده است..

پس کلامی نمیگویم . چرا که کلمات نمی توانند همه احساسم را آنگونه که هستند بیان کند .

از تو نمیگویم . چرا که هیچ توصیفی سزاوار توصیف تو نیست .

تو که هستی که من اینگونه از تو بی تابم

تو از تبار کدامین ستاره ای که اینگونه بر آفتاب طعنه میزنی ؟

با من بمان و بگذار از عطر نفسهایت معطر شوم .

با من بمان و بگذار از نجابت نگاهت نجیب شوم .

با من بمان و بگذار از مهربانی نگاهت مهربانی را لمس کنم .

با من بمان و بگذار از صداقت کلامت صادق شوم .

با من بمان و بگذار از گرمی دستانت گرم شوم .

با من بمان و بگذار از شانه هایت تکیه گاهی ابدی برای خود داشته باشم .

با من بمان و بگذار از با تو بودن زنده بمانم و زندگی کنم .

با من بمان . با من بمان ای پناه خستگی ها یم . تو که باشی از هیچ چیز نمی هراسم . با من بمان .

تو که باشی از سختی ها نمی هراسم

تو که باشی از مشکلات زندگی نمی هراسم

تو که باشی از فصل خزان باکی ندارم

تو که باشی از هیچ چیز نمی هراسم .

بمان و نگذار هراس بی تو بودن نهراسیدنم را از زندگی هراسی بزرگ باشد .

بمان و نگذار که بی تو پوچ شوم .

با من بمان .

Id: Dreamland_4love

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 14:54 توسط سهیل |

امشب هم برای تو خواهم نوشت 

شبی در سکوت تنهایی خودم

شبی پر از ستاره های عاشق

شبی با نور قرص ماه

می نویسم از تو برای تو

چون دل بهانه را در خود می بیند

چون دستانم گرمی دستانت را می خواهد

چون چشمانم دیدن نوری را می خواهد که فقط در چشمان تو آن را پیدا خواهد کرد

امشب باز خواهم رفت به جایی

به دنیایی که در تنهایی خودم آن را ساختم

و من تو را در این دنیای خودم آورده ام و جای دادم

این دنیايه کوچک من شاید عجیب باشد

چيز های را در آن قرار داده ام

چيز هايی را کنار گذاشتم که در اين دنيای بزرگ اين طور نيست

در دنیای کوچک خود هوس را کنار گذاشتم

نفرت و نا امیدی را راه نداده ام

در آنجا همه چیز شکل انتظار دارد

عشق را سر دروازه آن نوشتم.

پایه های دوست داشتن را آنفدر محکم زدم که به هیچ عنوان از بین نخواهد رفت

و من تو را در آغاز این دنیا قرار داده ام

   

در وجودم چيزی هست که تو را نجوا می کند ...

 

 و تنها عشق مرا رها می کند

 

و نور آن نگاهی ست که تو به من روا می کنی ...

 

 پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب

 

 که بی عشق تو ؛ بی نگاه تو ؛ بی تو رو به غروب رهسپارم ....

 

 

بگذار اعتراف کنم که تنها در پناه چشمان توست که هر لحظه به زندگی امیدوار می شوم.

در زیر نگاههای مهربان توست که به اوج می رسم و آرامش می گیرم.

چشمان توست که مرا به سوی آینده ای روشن می خواند.

نگاه توست که به من جان می دهد و شوری تازه در من شکوفا می کند.

پس تو را به لطافت یاس و زیبایی مریم و غربت شقایق ها قسم می دهم که مرهم نگاهت را از دل

تنها و نیازمند به مهربانیت دریغ مدار.

دلم می خواست اشک بودم و از گوشه چشمانت پایین می آمدم و به مژگانت می نشستم سپس روی

گونه هایت جاری می شدم بعد می مردم.

بی تو گلی هستم بی برگ‌، شمعی بی شعله، کویری سوزناک، خنده ای بی صدا، زنده ای بی روح،

روحی بی احساس

و سرانجام نقطه ای هستم بی نشان در دریای پرتلاطم زندگی...

با این همه مهربانی تو و وجود نازنین تو

برای همیشه میگویم دوستت میدارم و تا همیشه با تو می مانم.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 1:53 توسط رامین |